-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 آبان 1403 21:52
اولین دیت من، ثبت شود در کافه بارمان
-
چرت نوشت: استرس کنکور
یکشنبه 8 مهر 1403 15:22
قبل از کنکور سراسریم یه بار خواب دیدم که تو یه دانشگاه درب و داغون (منظورم فیزیکی نیست) نشستم سرکلاس. بعد از اون همش گریه کنان میگفتم، من دانشگاه درست حسابی قبول نمیشم. یا میگفتم خانواده ام مجبورم میکنن برم یه دانشگاه تک جنسیتی(همینطور که میدونید دانشگاه های تاپ مهندسی، هیچ کدوم تک جنسیتی نیستن). هیچ کدوم از این دو...
-
چرت نوشت اخرای شهریور: دلم گرفت
چهارشنبه 28 شهریور 1403 19:17
وقتی صبح به زور کشوندیش بیرون، دو ساعت باهاش حرف زدی، بعد هرجور شده قرار عصر رو جور میکنی، بعد به خاطر اینکه وقتی داری میری، بهت تعارف نکردن بیشتر بمونی، ناراحت میشی واقعا چی باید بهت گفت؟؟ خب بچه یه جوری نچسب به آدما که ازت زده بشن!!
-
چرت نوشت: ظاهر پیری در اثر رفتار جوانی
دوشنبه 1 مرداد 1403 05:16
دیدید بعضی پیرزنا قیافه شون یه جوریه، انگار خیلی مهربونن؟؟ حالا اصلا باهاشون برخورد نداشتی که بفهمی واقعا مهربونن یا نه، ولی میبینیشون یه حس خوب میگیری. و برعکس بعضی پیرزنا انگار عصبانین، اخماشون توهمه، چپ چپ نگات میکنن و... انگار کل زندگیشون نفرت پراکنی میکردن. بعضیا فقط قیافه شون اینجوریه ها! به نظرتون من پیر بشم،...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 تیر 1403 15:17
اسم امسال رو گذاشته بودم خرابکاری و کسب تجربه... آقاااااااا تا حالا هیچ غلطی نکردم!!! پیشنهاد بدید ببینم چه غلطایی میشه کرد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 تیر 1403 15:09
رقابت خیلی سرسختانه و پایاپایی هست بین نامزدهای انتخابات، در پیامک زدن به من.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 تیر 1403 23:08
کیا به پزشکیان رای میدن؟ اصلا رای میدید؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 تیر 1403 17:57
عیدتون مبارک!
-
چرت نوشت: فکرشو میکردی؟
دوشنبه 31 اردیبهشت 1403 20:29
هیچ وقت فکر نمیکردم کسی وقتی دلش گرفته بخواد من پیشش باشم! امروز با نگار رفتم بیرون، البته زیاد حرف نزدیم، گریه هاشو دیروز با یکی دیگه از دوستاش کرده بود، و من دیروز حتی فکرشم نمیکردم که حالش بد باشه و خیلی راحت بهش گفتم امروز نمیتونم ببینمت. (کثیف بودم و حالم داشت از خودم بهم میخورد و البته با این وضعیت تو دانشگاه...
-
24ساعت خواب؟؟؟!!!
یکشنبه 23 اردیبهشت 1403 21:47
دیروز رکورد شیکوندم قشنگ 24 ساعت خوابیدم بعد از نماز صبح داشتیم برمیگشتیم، تو ماشین خوابیدم. از اونجا که ماشین راحت نیست، وقتی رسیدیم مستقیما رفتم تو رخت خوابم و تا صبح فرداش خوابیدم. فقط واسه دست به آب و نماز بیدار شدم. تازه اون وقت امروزم گرفتم خوابیدم، و کلاسای صبحم رو پیچوندم.
-
لعنت به آموزش مجازی
چهارشنبه 12 اردیبهشت 1403 15:07
رفتم دانشگاه قبلیم واسه چند تا کار اداری. الان دوباره افسرده ام. یکی از همکلاسیای دوران دبیرستانم یه سال پشت کنکور موند تا راه آهن قبول شه. بعد به جای 4سال،6ساله تموم کرد، حتی یکی دو بار مشروط شد. ولی در نهایت لیسانسشو گرفت. خانواده اش اجازه نمیدادن ول کنه. الانم به ارزوش رسیده و داره میره کانادا. اون وقت خانواده ام...
-
همینجوریِ خستمه
سهشنبه 28 فروردین 1403 19:17
یه مدته از وبلاگخونی خیلی خوشم نمیاد. البته این که هر کی که میخوندمش، گذاشته رفته و این که مشاورم گفته شب قبل خواب وبلاگ نخون، بی تاثیر نیست. بقیه وبلاگنویسا هم عین خودم همش حالشون خرابه و خوندنشون باعث میشه منم تو افسردگیم بیشتر فرو برم، چون به نکات منفی ای که اونا میگن، توجهم جلب میشه. یادش به خیر یه زمانی حتی وقتی...
-
با حس بی احساسی
چهارشنبه 22 فروردین 1403 01:25
هنوز هیچی نشده، ح س میکنم مسخره ی عام و خاص شدم تو دانشگاه. نمیدونم من دارم بدبین میشم یا واقعیته؟!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 فروردین 1403 00:00
دوباره گوشیم داره پر pdf و عکس جزوه میشه
-
از خرابکاری نترس
جمعه 3 فروردین 1403 00:27
الان 3 فروردینه و من فکرم رفت به انتخاب نام برای امسال. تا حالا همچین کاری نکردم. ولی خب الان که به جای خواب دارم فکر میکنم، برای امسال اسم انتخاب کردم. این شما و این: سال خرابکاری و کسب تجربه میخوام امسال کمالگرایی رو کنار بذارم و فراتر از آن. مخصوصا سر چیزایی که خرج داره و برای همین من سریع گارد میگیرم نسبت بهشون....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 اسفند 1402 17:01
مامانم میگه تو دانشگاهت شوهر پیدا نمیشه ولی شاید خواهر شوهر پیدا شه! :/
-
تحصیل
پنجشنبه 17 اسفند 1402 16:52
از این به بعد ادامه تحصیل..
-
غرغر
سهشنبه 3 بهمن 1402 07:38
بعضی وقتا حس میکنم تو یه فشاریم که نباید تخیل کنم یا فیلم تخیلی ببینم یا کتاب تخیلی بخونم. چرا واقعا؟؟! اینم تاثیرات مامانمه، وگرنه منم یکی مثل بقیه! مثل همون که مامانم اصرار داشت، نمیتونی رانندگی کنی...
-
سنم
دوشنبه 2 بهمن 1402 15:02
از 26 گذشت
-
سنم
دوشنبه 2 بهمن 1402 15:02
از 26 گذشت
-
عروسیییییییییههههههههه
جمعه 15 دی 1402 22:18
امروز آبجی کوچیکم با خواستگارش محرم شد. تا ببینیم خدا چی میخواد...
-
چرت نوشت: در گوشی
دوشنبه 20 آذر 1402 00:20
1. الان که دارم مینویسم حال جسمیم بده و حالت تهوع دارم. 2. خشمگینم. خیلی خشمگین. کوچکترین خواهرم، اومد کلی دادو بیداد کرد و من به خاطر گل روی مامانم هیچی بهش نگفتم، ولی پر از خشمم و دلم میخواد تخلیه اش کنم، اما نمیدونم چه جوری! 3. جلو بقیه خیلی از خودم بد میگم، میخوام این طرز رفتار تغییر کنه. مثلا زن داییم عکس تابلو...
-
چرت نوشت: گزارش
شنبه 18 آذر 1402 23:08
فردا آزمون نرم افزار آلتیومه. تو این مدت که کلاس تموم شده بود، (حدود یکماه) هیچی کار نکردم و الانم اصن حسش نیست که جزوه ام رو نگاه بندازم، یا نمونه سوالات رو بخونم. البته تستیه و میتونم شانسمو امتحان کنم. برام مهم نیست حقیقتا. ولی میگم وقت گذاشتم رفتم کلاسا رو، بذار مدرکشم بگیرم. من که معلوم نیست چه غلطی با زندگیم...
-
چرت نوشت 8 آبان 1402 (اصلاحیه: 8 آذر)
چهارشنبه 8 آذر 1402 20:30
امروز رفتم پیش مشاور. تا برگشتم بادمجونا رو سرخ کردم و مرغا رو وسط اونا گذاشتم و پیچیدم. (بعدم تو ماهیتابه گذاشتم و سس رو روش ریختم و گذاشتم بپزه. شما میدونید اسم این غذا چیه؟) الانم میخوام برم ادامه ی آموزشای جاوااسکریپت رو ببینم. دوره مقدماتی سایت سبزلرن رو دیروز تموم کردم و دیگه وارد دوره ی متوسط شدم. استادش خیلی...
-
کار
سهشنبه 16 آبان 1402 21:14
باید یه رزومه بنویسم قراره بدم به یکی از بچه ها که حتی قیافه اش یادم نیست تا شاید برم برای مصاحبه برای اولین باره و میترسم! باید زبان c++رو یه دوره بکنم. واقعا چیزی یادم نمونده! البته شرکت یه زبان دیگه میخواد، که تو کاراموزی خودشون یاد میدن... مشاورم پلن ادامه تحصیلو گذاشته رو میز. البته دانشگاه بدون کنکور، و در رشته...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 آبان 1402 22:15
اگر به وبلاگ اعتیاد دارید، به من بگید که از وبتون خوشم بیاد و خاموش بخونمتون؛ اینطوری قطعا بساط وبلاگ رو جمع میکنید.
-
چرت نوشت 12 آبان
جمعه 12 آبان 1402 21:57
قراربود امروز دایی طاهر اینا برای ناهار بیان خونمون. بعد از صبح بیدار شدم، یه جوری بودم، انگار حوصله ی آدما رو نداشتم. (من داییم و خانواده شو دوست دارم البته) بعد همینطور که با خودم فکر میکردم کاش مهمونی کنسل شه، خبر فوت عموم رو به بابام دادن. برای من چیز عجیب این بود که بابام نشسته بود براش قرآن میخوند. آخه تا جایی...
-
آلتیوم دیزاینر
پنجشنبه 11 آبان 1402 20:14
از نمیدونم چند مهر، رفتم کلاس التیوم فنی حرفه ای. ساعت 8 صبح شروع میشد و همه بهم گفتن تو که بیدار نمیشی؛ ولی من فقط یه بار غیبت کردم. البته این که هی استادمون تعطیل میکرد به خاطر برگزاری آزمون تو کارگاهمون، بی تاثیر نبود. مثلا یه روز میرفتم، فرداش کلاس نبود میخوابیدم! دیروز تموم شد، خدا رو شکر! از این که تنبلی نکردم و...
-
چرت نوشت: ذهن من
سهشنبه 31 مرداد 1402 03:16
ذهنم شلوغه و بیخودی شلوغه! مثلا دو ساعت به این فکر کردم که تابلویی که دارم روش کار میکنم رو با خودم ببرم شمال یا نبرم؟ یا مثلا اینکه این چرت و پرتا رو اینجا بنویسم یا ننویسم؟! یا مثلا تا صبح بیدار بمونم که یه وقت خواب نمونم یا نه!! یا مثلا چرا داروها دیگه اثر نمیکنه و من مثل قبل خواب الود نمیشم، چرا درگیری ذهنیم انقدر...
-
مثل جنازه
سهشنبه 31 مرداد 1402 01:56
قبلا رو کمر دراز میکشیدم، دستامو میذاشتم رو سینه ام، و همین که سرمو میذاشتم رو بالش خوابم میبرد. از وقتی که آبجیم از دخترداییم پرسید "این خونه ی شما هم مثل جنازه ها میخوابید؟" دیگه نتونستم اونجوری بخوابم! الان نزدیک 2 نصف شبه و من هنوز خوابم نبرده. تازه اول صبحی قراره برم شمال، امیدوارم خواب نمونم و بدون من...