چرت نوشت: اتفاقات روز

داریم از تهران میریم.

منم و یک ترم که باقی مونده.

بخوام نخوام باید غریلنسر شم. فکر نمیکنم اونجا بتونم کار خوب پیدا کنم. از همین جهت استرس دارم برای رفتن.

من نمیدونم بقیه چه طور بعد چند ماه آموزش، میرن سر کار .چرا من نمبتونم، حتی کارآموزی.

از پروژه ی دانشگاه هم به شدت وحشت دارم. و البته نمیدونم چه پروژه ای ارائه بدم. هیچ ایده ای ندارم.

بابام میخواد خونه رو بفروشه، بی توجه به اینکه من و آبجیم دانشگاهمون مونده. من یه ترم و آبجیم یه سال.

آبجیم رفت سرکار، نامردی کردن. اونم زد بیرون و الان برای یه جای بهتر کار میکنه، به صورت دورکاری.

خیلی مسخره است، من تا حالا تجربه ی رفتن به سرکار رو ندارم. درآمدای قبلیم هم از اینستا و کار هنری بوده که الان وقتشو ندارم. البته درآمدشم بالا نبود.

خیلی جدی داشتم آموزشا رو دنبال میکردم و انگیزه های مختلف برای کار و زندگی و ورزش داشتم که جنگ شد. اینترنت رو قطع کردن، همه چی به فنا رفت. کلا من هر وقت انگیزه ام خوب بود، یه اتفاقی افتاد. یا یه بلایی سر شخص خودم اومد، یا آدمای دیگه هم درگیرش بودن.خلاصه اگه از جنگ میترسید، نذارید من انگیزه ی قوی پیدا کنم و دعا کنید حالم بد بمونه.

آبجی عصبیمم میخواد طلاق بگیره و الان حدود یه ماهه که کلا خونه ی ماست و با ماست و اصن با شوهرش حرف نزده. من و اون یکی آبجیم قرار بود هرکدوم یه اتاق از خونه ی جدید رو بگیریم، ولی با حضور این یکی نمیشه. همچنان هم مثل قبل پررو، عصبی و جیغ جیغو عه! حال دیگران رو هم مراعات نمیکنه.

(یه زمانی بود از کل خانواده ام بدم میومد ولی این آبجیم رو دوست داشتم، اما الان کاملا برعکسه. و اگه بخوام راستشو بگم دلم نمیخواد برگرده با ما زندگی کنه. چون یکم بعد از اینکه رفت خونه اش، آرامش به من برگشت. الانم که پیش مائه همش باهم بحثمون میشه یا اینکه بیخودی سرم داد میزنه. به معنای واقعی بهش بگی بالا چشت ابروعه، خونه رو میذاره رو سرش.)

بازم دلم میخواد حرف بزنم. ولی حرف بزنم نه که بنویسم و منتشر کنم :(((


+ تازه الان باید ۲۰ و چند واحد بردارم، در حالیکه فقط ۷ واحد تونستم بردارم. اصلا درسایی که باید پاس کنم ارائه نشده!

مدیر گروهم گفت حضوری برم پیشش و هفته دیگه سه شنبه هستش. در حالی که احتمالا هفته ی دیگه بریم مشغول کارای خونه ی جدید بشیم.(یعنی تهران نیستم)