هیچ وقت فکر نمیکردم کسی وقتی دلش گرفته بخواد من پیشش باشم!
امروز با نگار رفتم بیرون، البته زیاد حرف نزدیم، گریه هاشو دیروز با یکی دیگه از دوستاش کرده بود، و من دیروز حتی فکرشم نمیکردم که حالش بد باشه و خیلی راحت بهش گفتم امروز نمیتونم ببینمت. (کثیف بودم و حالم داشت از خودم بهم میخورد و البته با این وضعیت تو دانشگاه بودم) ولی اگه میدونستم حس خوبی نداره حتما براش وقت میذاشتم.
دیروز رکورد شیکوندم
قشنگ 24 ساعت خوابیدم
بعد از نماز صبح داشتیم برمیگشتیم، تو ماشین خوابیدم. از اونجا که ماشین راحت نیست، وقتی رسیدیم مستقیما رفتم تو رخت خوابم و تا صبح فرداش خوابیدم.
فقط واسه دست به آب و نماز بیدار شدم.
تازه اون وقت امروزم گرفتم خوابیدم، و کلاسای صبحم رو پیچوندم.
رفتم دانشگاه قبلیم واسه چند تا کار اداری. الان دوباره افسرده ام.
یکی از همکلاسیای دوران دبیرستانم یه سال پشت کنکور موند تا راه آهن قبول شه. بعد به جای 4سال،6ساله تموم کرد، حتی یکی دو بار مشروط شد. ولی در نهایت لیسانسشو گرفت. خانواده اش اجازه نمیدادن ول کنه. الانم به ارزوش رسیده و داره میره کانادا.
اون وقت خانواده ام اون وقتی که میخواستم ول کنم، کلی به این کار تشویقم کردن. :(
چه حیف واقعا!
دلم میخواد برگردم همون دانشگاه.
اون سری که استاد گسسته کشت خودشو که بفهمه چرا همچین کاری کردم و اومدم تو این دانشگاه، خیلی حس بدی گرفتم. مامانم به زور آرومم کرد که گیریم دوباره کنکور بدی و بری دانشگاه خوب دولتی؛ چه جوری میخوای بیدار شی، کی میخوای درس بخونی،...
+ وقتی علموص قبول شدم، خیلی ناراحت بودم که کامپیوتر امیرکبیر رو نیوردم. ولی بعد یکی دو ترم این حسم از بین رفت.
نمیدونم حسم به این دبیرستان کوچولوی جدید هم تغییر میکنه یا نه!
از وقتیم اومدم اینجا دارم به ارشد فکر میکنم. نمیخوام وقتی یکی ازم در مورد تحصیلاتم میپرسه بگم فارغ التحصیل اینجام. شاید اصن بدون ارشد بتونم یه کار خوب داشته باشم، ولی این یه حسه منطق که نیست.