-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 فروردین 1399 21:05
با تشکر از همه اونایی که برام پیام گذاشتن بعضی چیزا کوچیکن, شاید تو کوتاه مدت خیلی مهم باشند ولی تو بلند مدت اصلا هیچ اهمیتی ندارن. ولی به نظر من برعکسش هم وجود داره. چیزایی که تو کوتاه مدت خیلیم مهم نیستن ولی کم کم تازه مهم میشن. یه جورایی گرمی بعدا میفهمی. بیایم به وسعت مسئله نگاه کنیم. خب این جا خیلی مهمه که حالت...
-
انگیزه (حرف من ربطی به کرونا نداره)
یکشنبه 10 فروردین 1399 14:03
من که انگیزه ای برای بیدار شدن ندارم. احساس میکنم دنیا رو سرم خراب شده؛ نه کوتاه مدت، به شکل بلند مدت. شما انگیزه تون چیه؟ با چه انگیزه ای از خواب بیدار میشید؟ + چیزی که ازش میترسیدن رو برام ساختن! (منم زورم نمیرسید جلوش رو بگیرم) ++به آینده که فکر میکنم غیر از سردرگمی چیزی نمیبینم!
-
I don't know what love is!
شنبه 9 فروردین 1399 20:01
هر وقت تونستم محتوای ذهنم رو تبدیل به کلمات کنم، این پست نوشته میشه! پ. ن: خب من واقعا نمیدونم عشق چیه! دو تا چیز میشناسم به جاش: دوست داشتن، تمایل و از بین این سه تا، دوست داشتن خوبه و اول تمایل رخ میده بعدش شاید یکی از اون دو تای دیگه ... + میخواستم از چیزای مختلف زندگیم بنویسم ولی کنار هم نمیشینن. انگار باهم کنار...
-
غر زدن
جمعه 8 فروردین 1399 18:36
چرا یادم میره چیزی که میخواستم بنویسم رو؟؟ دو ساعت داشتم بهش فکر میکردم!
-
چه کنم؟
جمعه 8 فروردین 1399 18:27
تغییر هدف تغییر مسیر تغییر نحوه ی حرکت در مسیر ؟ حوصله ی تکرار مواجهه با این مدل دست اندازهای زندگیم رو ندارم. مشکل اندازه ی نخود رو تبدیل میکنن به اندازه ی کره ی زمین، بعد محبت میدوننش و منتشو سرم میذارن! بی نهایت خسته ام! بی نهایت!
-
الگو
پنجشنبه 7 فروردین 1399 17:29
؟
-
یکم کمتر (ترسو)
چهارشنبه 6 فروردین 1399 17:17
نه, خوبه! فهمیدم کار درستی میکردم که به خاطر زمانی که برای کاری که لازم داشتم از بعضی کنجکاوی هام صرف نظر می کردم. ولی به طور کلی این روند نباید ادامه پیدا کنه. البته دقت که بکنیم میبینیم کنجکاوی های دایی مادرم در مرتبه ی اول اهممیت زندگیش قرار نمیگرفتن,, یعنی فکر کنم! مثلا کارش ثابت بوده. هم اینکه هر سری ته و توی یه...
-
به فنا رفته
شنبه 2 فروردین 1399 17:38
کسیه که همه برنامه هاشو گذاشته از اول سال بعد 1 فروردین لنگ ظهر بیدار شه هیچ کاری هم نکنه عجیب هم نیست، کی برنامه های از شنبه رو انجام دادیم که از اول سالش رو انجام بدیم
-
خنده داره!
شنبه 2 فروردین 1399 06:49
یه جورایی حسرت چیزی رو میخورم که از اولش میدونستم شدنی نیست؛ چه برسه به الان! + البته جمله ی درست تر از حسرت، اینه که ذهنم رو مشغول کرده.
-
عدم تمرکز، عدم اتمام کار
جمعه 1 فروردین 1399 21:50
آدمی که انقدر تمرکز نداره که سه صفحه کتاب رو تو یه روز بخونه، چی کار باید بکنه؟ واقعا اینجوری نمیشه زندگی کرد!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 فروردین 1399 16:18
همه چیز درست همون شکلیه که میدونستم ولی نتونستم و بشاید نخواستم که جلوشو بگیرم و الان اینجام ولی نمیدونم چی میشه!
-
ترسو
پنجشنبه 29 اسفند 1398 20:20
مامانم یه دایی داره که این شخص هر کاری بگید تو زندگیش کرده. خیلی خیلی آدم کنجکاویه و پیگیر کنجکاویاش میشه. برید خونه اش تابلوها کار خودشه. گیاها و گلدون ها هم. تجربه ی پخت غذای غیرمعمول هم داره. و... اون سری داشت برامون تعریف میکرد که جنس تابلوهاش از فلانه و ماندگاری خیلی بالاتر و.. از تابلوهایی داره که نقاش ها...
-
چند درصد؟
چهارشنبه 28 اسفند 1398 14:33
انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 اسفند 1398 17:54
نوشته های نانوشته زیاد دارم. ولی سر نوشتنم حوصله ام سر میره!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 اسفند 1398 17:46
بعضی وقتا تو زندگی آدم یه اتفاقی میفته، آدم با خودش میگه ایول، دیگه بهتر از این چی میخواستی؟! و یه روز میاد که نه تنها اونو از دست میده، که حتی اون مسئله یه جورایی بهش ضررهم میزنه!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 اسفند 1398 10:53
بعضی وقتا زندگی با آدم یه کاری میکنه که دیگه خود قبلیش رو نمیشناسه ولی مشکل من اینجاست که خود الانم رو هم نمیشناسم! اون همه چیزی که با جزئیات و بی جزئیات، همین 3 ماه پیش یادداشت کرده بودم و میخواستم بهشون برسم رو میبینم، با خودم میگم اینا به چه دردی میخورن؟! به هر مسئله ای هم فکر کنید حداقل. یه چیزی ازش تو این لیست...
-
به این نتیجه رسیدم که:
شنبه 24 اسفند 1398 20:55
نتیجه مهمه نه راه رسیدن بهش. با این که خدا موهبت خاصی نسبت بهم داشته با این که میتونستم الان تو وضعیتی خیلی خیلی بهتر باشم با این که می شد دهن مردم رو بست و چه بسا تشویقم هم بکنن ولی .. خب , چی کار میکردم؟! (اصن معزل اصلی من در حال حاضر حرف مردمه. نمیدونم چه طور بپیچونمشون. آخه مسائل زندگی من به چه دردشون میخوره؟) اما...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 24 اسفند 1398 20:09
واقعا عجب غلطی کردم آدرس وبلاگم رو به آشنا دادم!
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 23 اسفند 1398 21:13
من چی کار کنم وقتی که بابام یه جوری باهام رفتار میکنه که آبجی کوچیکم حسودیش میشه؟؟
-
It doesn't even matter!
جمعه 23 اسفند 1398 21:12
-
286
چهارشنبه 21 اسفند 1398 15:30
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 اسفند 1398 19:58
حرف زدنم قاطی کرده. واسه هر جمله باید 10 تا جمله توضیح بدم تا منظورم رو درست بگیرن!
-
از کجا رسیدم به کجا
یکشنبه 18 اسفند 1398 10:22
من اگر میدونستم به خاطر همچین مسائل ساده ای، کارم به همچین جاهایی میکشه؛ کلا بیخیال دانشگاه می شدم. میدونم تقصیر دانشگاه رفتن نیست، ولی دست به هر کاری میزدم که کارم به اینجا نکشه. کل علاقه ام به تحصیل بهم ریخته. یعنی حتی حوصله خودآموزیِ مهارت هایی که در کنار دانشگاه لازمه رو دیگه ندارم. + هر چی میخواستم، داشتم بهش...
-
سلام علیکم
یکشنبه 18 اسفند 1398 10:02
حس "از یک جهان دگر آمده" بودن، دارم! (عبارتی که تو کتاب ادبیات دبیرستان داشتیم) این جهان هم هیچ معنی ای برام نداره! به هر چی نگاه میکنم برام بی معنیه! به هر کاری فکر میکنم برام بی معنیه! حسش نیست هیچ کاری بکنم. حتی حسش نیست آهنگ گوش بدم. + الان ته خوشحالیم اینه که تو خونه ام!
-
22 سالِ بیهوده
سهشنبه 29 بهمن 1398 16:40
21سالگی رو رد کردم (یه ماهی میشه که رد کردم) و یک دور، دوباره ریستارت شدم! و بدتر از این چه اتفاقی ممکن بود بیفته؟ + جواب رو خودم میدونم: با اون خودکشیِ خنده دارم، واقعا میمردم!
-
حقیقت چیه؟
چهارشنبه 9 بهمن 1398 21:39
همچنان در تشخیص واقعیت ها مشکل دارم. ولی میدونید چیه؟ قبلا هم مشکل داشتم. ولی این یه حقیقته که حقیقت هر چی که هست، هر کس یه چیزی رو حقیقت میدونه. بعضیا خود حقیقت رو به عنوان حقیقت میشناسن، بعضیا هم یه چیز اشتباهی رو. یا حداقل چیزی که من میبینم این شکلیه! ولی مشکل اصلی من اینه که بهم دروغ میگن. و بعضی وقتا نمیدونم کِی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 بهمن 1398 20:09
فردا انتخاب واحده و من جرئت ندارم حتی برای 12 واحد ناقابل گلستان رو باز کنم!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 بهمن 1398 19:10
وضعیتم به طرز پیچیده ای خرابه! "در این لحظه" دیگه همه ی راها رو به روی خودم بسته میبینم! دعام کنید حالم خیلی خرابه! و حتی نمیتونم با کسی حرف بزنم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 بهمن 1398 18:53
خدایا خیلی بهم سخت گرفتی میدونم تقصیر خودمه ولی خیلی بهم سخت گرفتی حالا دیگه نه راه پس میبینم، نه راه پیش! خدایا امتحانات رو آسون تر کن، من دیگه نمیکشم، نمیکشم خدایا نمیکشم! حتی نمیتونم با کسی حرف بزنم! خدایا الان چی کار کنم؟ اصن به چه انگیزه ای زندگی کنم؟! خدایا میخواستی ببینی رو حمایت کسی غیر از خودت حساب باز میکنم...
-
خدا هست هنوز
یکشنبه 6 بهمن 1398 19:35
زندگی باور می خواهد آن هم از جنس امید که اگر سختی راه به تو یک سیلی زد یک امید از ته قلبت به تو گوید که خدا هست هنوز …