X
تبلیغات
رایتل

به نام او

خب امروز به جایی از تاریخ رسیدم که میتونم بگم یک پنجم قرن تجربه دارم.

نمیدونم رسم فوت کردن شمع از کجا درومده ولی من امسال به ازای هر سال از زندگیم یه بادکنک ترکوندم به نشانه ی اینکه اون سال از زندگیمو ترکــــــوندم.

وقتی اومدم خونه بادکنکا رو باد کرده بودن ولی یکیش ترکیده بود. دوباره یکی دیگه باد کردن، ترکید.دوباره باد کردن رفتم کیک خریدم برگشتم ترکید. دیگه ابجیم زد زیر گریه چون همش دم گوشش میترکید، گوشش سوت میکشید. واسه همین همون 19 تایی که مونده بود رو ترکوندم، و خود اینم نشان از اینه که سال بیستم از زندگیم خودش ترکید.

خوب بگم از سال بیستم زندگیم که چه طوری ترکید.

اٍاٍاٍ نمیتونم بگم!

خو چی کار کنم، چه توقعی دارید؟؟!

خب بگم از زمستونش که یخ زده بود و دم دمای بهار یخا داشت اب میشد.(اینکه منظورم از این جمله چیه رو نمیدونم، فقط حس میکنم بهش میاد!)

از بهارش بگم که با کلی امید دنبال کلی ایده و راه و روش بودم. به این فکر میکردم که تا الان کاری نکردم (یک کار خاص) ولی نمیخوام جوری باشم که تا بیست سالگیم هیچ کاری نکرده باشم. یک کاری که همیشه ازش به خوبی یاد کنم و به خاطرش از خودم ممنون باشم.

و از تابستونش بگم که اون افکار بهاری، تبدیل شدن به فکر خودکشی و اینا. و فرار رو تجربه کردم و یه بار دیگه فرار رو برای رسیدن به چیزی که سری قبل ازش فرار کرده بودم، تجربه کردم.

در مورد پاییزشم نمیدونم چی بگم. این ترم رو مرخصی گرفتم.

از اواخر پاییز رفتم دانشگاه برای تنیس روی میز. ولی چون این ترم نرفته بودم و استادی که اورده بودن خیلی خوب بوده حسابی از بقیه بچه ها جاموندم و جزو تیم نشدم. ولی ایشالا ادامه میدم تا سالای دیگه بفرستنم مسابقه.


خب از امروز بگم که برگشتم خونه مامانم پول داد رفتم کیک خریدم. تو خونه ی ما اینجوریه که کیک به سلیقه ی متولده. البته همچین سلیقه ای هم نیست، چون گفت کوچیک بگیر و شیرینی فروشه فقط یه دونه کوچیک داشت. اوردم خونه بریدیم دیدیم بد مزه است. رفتم پسش دادم گفتم پولمو بده. تو کل عمرم تا حالا انقد باجذبه نبودم.طرف عذرخواهی کرد یه کیک تازه به جاش داد. اگه حوصله داشتم بعدا عکساشونو میذارم.


ارزوم هم اینه که داییم ازین حال دربیاد. من خیلی باهاش کل کل میکردم بعد یه جایی گفتم حلال زاده به داییش میره پس من مث خودتم. حالا ابجیامم هر موقع کم میارن همینو میگن. ولی واقعیتش اینه که من واقعا به اون رفتم. اینکه بعد کلی درس خوندن نخوای کنکور بدی رو من تجربه کردم. اینکه یه پتو بپیچی دور خودت یه گوشه اتاق بخوابی و حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو نداشته باشی رو تجربه کردم. این چند روزه حس میکنم از درون شیکسته و اصلا میبینمش حالم گرفته میشه. خدایا همون دایی دیونه ای که فقط بلده بزنه تو سر و کلمون رو بهمون پس بده. حالش رو حتی از قبل هم بهتر کن.


دیگه جالبترین اتفاق سال این بود که برعکس همیشه که پدر و مادرم اجازه نمیدادن با دوستام برم بیرون، این سری مامانم گفت پاشو با دوستات برو. گفتم اینا واسه ناهار قرار دارن، منم یکم پولی که دارم رو لازم دارم. مامانم برداشت 50 تومن بهم داد گفت پاشو برو. و من هم برعکس همیشه که میخواستم با دوستام برم بیرون ایندفعه نمیخواستم و با اینکه مامانم این کار رو کردبازم پا نشدم برم.

حالا اگه بهش بگم میخوام برم باهاشون عمرا قبول کنه!!


و دیگه از جالبای امسال متوسل شدن به کسی بود که بهش گفته بودم دست از سرم بردار.  و الان با تمام وجودم میگم که تنهام نذار. فکر میکنم این بهترین اتفاق قبل از بیست سالگیم باشه. چیزی که به خاطرش از خودم ممنون نیستم، از اون ممنونم.

ببخشید که افعال و اسامی اشاره ی جمع به کار نبردم.


فک میکردم روز تولدم بمیرم ولی هنوز زنده ام.


خوش باشد :)



تاریخ : یکشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1396 | 05:49 ب.ظ | نویسنده : :| | نظرات (2)